نفس نفس میزد و آماده بود.

اولین لمس لرزهای به جانش انداخت.

آه بلند او قلبش را به تپش انداخت.

رقص تنهایشان حد و مرزی نمیشناخت.

هر نگاه آتشی به پا میکرد.

آیا این درد است در چشمانش موج میزد.

هر نفس عشق را عمیقتر میکرد.

او یک میلف کوس طلایی بود.

لحظات پنهان تا صبح ادامه داشت.

با هر ضربه دیوانهکنندهتر میشد.

فریاد میزد عمیق و شیرین.

این داستان عشق فراموش نشدنی بود.

او میدانست این لحظات تکرار نشدنی هستند.

شور و اشتیاق بیانتها.

ستارهای درخشان.

در این ماجرا به وجد آمده بود.

بدنهای هیکلی بیپروا.

جذابیتی خاص.

یک نوستالژی قدیمی.

مجموعهای از شهوت.
